قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى
702
تاريخ الفي ( فارسى )
فرستاد . آخر الامر بعد از تفحّص بسيار او را پيدا كرده پيش ابن زياد آوردند . ابن زياد فرمود تا هردو دست و هردو پاى او را بريده با دو پسرش به قتل رسانيدند . اين عروه برادرى داشت مرداس نام كه در جنگ صفّين با امير المؤمنين على ، عليه السّلام ، بود و در وقت قضيّهء حكمين با خوارج نهروان بر امير المؤمنين على خروج كرد و نزد آن طايفه بسيار عظيم الشأن بلكه مجتهد ايشان بود ، بهواسطهء كثرت عبادت اكثر مردم به او اعتقاد داشتند . ابن زياد او را با جمعى بسيار از خوارج در حبس كرد . « 1 » زندانبان ابن زياد بهواسطهء صلاح و عبادت مرداس هرشب او را رخصت مىداد كه به خانهء خود مىرفت و على الصباح باز به بندخانه مىآمد . اتّفاقا شبى ابن زياد حكم كرد كه طايفهء خوارج را كه محبوساند صباح همه را بكشند . در اين وقت شخصى از دوستان « 2 » مرداس حاضر بود . اين خبر را به مرداس رسانيدند و زندانبان از ترس آنكه مبادا مرداس بر اين حكم اطّلاع يافته بگريزد ، اضطراب تمام داشت . امّا مرداس آن روز پيش از آن وقتى كه دايما مىآمد حاضر شد . صاحب زندان چون او را ديد گفت : مگر حكم امير كه دربارهء شما واقع شده به تو نرسيده ؟ مرداس گفت : رسيده ، امّا نمىخواستم كه تو با وجود اين احسانى كه به من كردهاى بهواسطهء من معاقب و مؤاخذ شوى . صباح چون اين جماعت را به دشتى بردند ، مير زندان « 3 » نزد عبيد اللّه رفت و قصّهء مرداس بتمامه بازگفت و او را شفاعت نموده خلاص كرد . چون مرداس از دست عبيد اللّه خلاص شد با چهل كس از بصره بيرون آمده به اهواز رفت و در آنجا مىبود ، و جمعى ديگر نيز با او جمع شدند و هرگاه بيت المالى از آن راه مىبردند مرداس با اصحاب سر راه ايشان گرفته و حصّهء خود و اصحاب خود مىگرفت و باقى را مىگذاشت . قريب به دو سال بر اين منوال در آن حدود مىبود . آخر الامر ابن زياد ، اسلم بن زرعه را با دو هزار كس - و بعضى گويند كه ابو حصين تميمى را - به جنگ ايشان فرستاد ؛ و العلم عند اللّه . القصّه ؛ چون لشكر ابن زياد رسيد ، مرداس و اصحابش مهيّاى جنگ شده در مقابل ايشان بايستاد [ ند ] . پس اسلم بن زرعه پيش آمده ايشان را گفت : اى ياران مخالفت جماعت مسلمانان پيش مگيريد و از اين حركات قبيحه توبه كنيد و بازگرديد تا شما را پيش امير بريم . اصحاب مرداس در جواب گفتند : اى اسلم ! مىخواهى كه ما را باز پيش ابن زياد فاسق فاجر برى ؟ در اين اثنا يكى از لشكريان ابن زياد تيرى بينداخت و يكى از ياران مرداس را بكشت .
--> ( 1 ) . اين حبس قبل از قتل عروه بوده است ؛ - الكامل ، ج 5 ، ص 73 . ( 2 ) . وى هرشب براى ابن زياد قصّه مىگفت ، و در يكى از ملاقاتها از نيّت وى باخبر شد . ( 3 ) . او برادر رضاعى ابن زياد بود ؛ - الكامل ، ج 5 ، ص 73 . نويرى وى را شوهر دايهء ابن زياد دانسته است ؛ - نهاية الأرب ، ج 7 ، ص 61 .